<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>.</title>
<link>http://faf1.blogfa.com/</link>
<description>می خواستم زندگی کنم!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Dec 2009 04:21:46 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دل من هم تنگ می شود،اما...  </title>
<link>http://faf1.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>همه چیز خوبه!&lt;BR&gt;قرار عمل رو گذاشتن برا بیست و پنجم. یه عمل ۲ ساعته بعدش ۳ ماه گچ و بعدش هم محدودیت حرکتی. &lt;BR&gt;خونه اونقدر پره که تخت و سایر متعلقاتش جمع شده تا بتونن توش بخوابن. میگن فردا و پس فردا، ولی امیدی نیست.&lt;BR&gt;کامپیوتر هم باز به فنا رفت. میگه دیگه الان هر جور شده باس بگیریمش،این دیگه آفتابه خرج لحیم کردنه.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;میگه من و فلانی باهم این همه مدت تو یه در اتاق بودیم حالا که اینجا بزرگه!یه دو سه هفته ای میمونیم باهم!(تصورشم وحشتناکه!)&lt;BR&gt;میگه ۳تا مهمونم داریم.اونقدر میو میو میکنن که اعصاب نذاشتن.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اینجا بارون میاد،اونجا برف. خوشبحال من!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 04:21:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faf1&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>faf1</dc:creator>
<guid>http://faf1.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://faf1.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>یه چیزایی تو زندگی ا د م فراموش نشدنین ولی تو یادتم نمیمونن.يا به عبارت ديگه باور داري بهشون ولي نمي توني قبولش كني!&lt;BR&gt; مثل همین حبه... که همين الان كه بغلم نشسته و داره هر سه تا كلمه كه من مي نويسم يه پارازيت ميندازه برام (يا فونتم و عوض مي كنه يا كيبورد و هول ميده اينور اونور يا خودش يه چيزايي تايپ ميكنه)... خب از زمان ايشون تا حالا دقيقا۱۹ماه و ۲۹ روز گذشته و خب در تمام اين مدت من و وادار كرده كه همون روزش رو ببينم با حداكثر يه هفته اينور اونور... و واقعا خيلي چيزاي ديگشو منجمله خاطرات قبلشو( يه سري جزئيات و كليات شخصي و عمومي) به سختي تو ذهنم دم دست دارم و ناچارم برا يادآوري مراجعه كنم به عكسها و يادداشتهاي پيشين.&lt;BR&gt;يا مثلا بعضي خاطرات ناخوشايندي كه ترجيح ميدم خودشونو واقعا فراموش كنم ولي اونقدر بزرگ هستن كه از ياد نرن و تو بك گراند ذهني تا ابدالدهر باقي بمونن .&lt;BR&gt;و يا مثلا اينكه تو مي دوني اطرافيانت بزرگ ميشن و تغيير مي كنن ولي هيچوقت واقعا به چشم بزرگي بهشون نگاه نكردي و ...&lt;BR&gt;و يا مثلا اينكه تو ميدوني دانشجويي و امروزم روز دانشجوس ولي نه تنها كه به ديگران دانشجو نمي تبريكي اين روزو كه حتي خودتم دانشجو نميدوني.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;و يا مثلا اينكه مي دونم كه هستم ولي بهت چيزي نميگم .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Dec 2009 06:12:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faf1&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>faf1</dc:creator>
<guid>http://faf1.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://faf1.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>وقتی باهات حرف میزنم خودمو پیدا می کنم.حتی اگه هیچ حرفی راجع به من نزنیم ولی همین حرف زدن با تو باعث میشه که اون دید ناظر سوم رو بدست بیارم وگاهی داشتن یه دوست خوب(مثل تو) می ارزه به همه اونچیزایی که حسرت نداشتنشو می خوری.&lt;BR&gt;ممنونم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 09:25:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faf1&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>faf1</dc:creator>
<guid>http://faf1.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://faf1.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>عزیز من! تو دوست منی.. حتی اگه یه نیم ساعت دیگه اندازه هزاااار سال بگذره بازم تو هستی همونجایی که همیشه بودی!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پوست کلفت مثل کرگدن! بیخود نبود که دوسش داشتم... باهاش کنار میام...دیده که از پسش بر میام که داده نه؟ هنوزم که ذهن خیانتکارم بیادم میاره یه درد جانکاه تمام وجودمو پر میکنه هنوزم ذهنم آشفته و پریشونه هنوزم لرزش دستام ادامه داره هنوزم اشکام میاد ولی... می دونم که گذشت .. تارهای سفید جدید اینو می فهمونن بهم... عمق سیاهیای مردمکا اینو میفهمونن بهم...و خیلی چیزای دیگه که تو نباید بدونی و من می دونم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 07:02:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faf1&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>faf1</dc:creator>
<guid>http://faf1.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://faf1.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>دستام میلرزن... سردن...سردم... به شدت سعی میکنم اختیارم رو دستم بگیرم .. بهش نگه که می کنم کمی آروم میشم... داره با ست ناخون گیرا بازی میکنه.. توانشو ندارم که برم ازش بگیرم...&lt;BR&gt;دیشب خوابشو دیده بودم... لعنتی!&lt;BR&gt;دستت درد نکنه خدا!!!! &lt;BR&gt;اونقدر از عنانم در رفته بود که زنگ زدم بهش..&lt;BR&gt;باید باهات صحبت کنم.. برو بیرون .. خواهش میکنم... &lt;BR&gt;و .. فک کنم حالت هیستریک بود...&lt;BR&gt; می ترسم...می ترسم............. تو می خونی نه؟ نپرس ازم!</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 13:28:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faf1&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>faf1</dc:creator>
<guid>http://faf1.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لال اِنه، لال اِنه......</title>
<link>http://faf1.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#ff6666 size=2&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=2&gt;ابوعبدالله محمدابن مقدسی در کتاب «احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم» در قسمت شگفتیهای سرزمین کوهستان می گوید: «و چون هر سال روز تیر از ماه تیر باشد مردم در آنجا ]پای کوه[ گرد آیند و ظرفها بیاورند، پس هر دارندۀ ظرف با یک دستک بر کوه کوبیده می گوید: «برای فلان کار از آب خود به ما بیاشامان» پس هر یک به اندازۀ نیاز بر می گیرد. روز سیزدهم هر ماه فارسی تیر نام دارد. ایشان روز سیزده تیرماه را به سبب همنام بودن روز و ماه جشن می گرفتند و این سنتی کهن بوده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه می گوید: «روز سیزدهم تیرماه، روز تیر است و عیدی است، تیرگان نام دارد، برای اتفاق دو نام و برای این عید دو سبب است. یکی آن است که افراسیاب چون به کشور ایران غلبه کرد و منوچهر را در طبرستان در محاصره گرفت، منوچهر از افراسیاب خواهش کرد که از کشور ایران به اندازۀ یک تیر به او بدهد و یکی از فرشتگان که نام او «سپندارمذ» بود، حاضر شد و منوچهر را امر کرد که تیر و کمان بگیرد به اندازه ای که به سازندۀ آن نشان داد، چنان که در کتاب اوستا ذکر شده و آرش را که مردی با دیانت بود، حاضر کردند. گفت که: «تو باید این تیر و کمان را بگیری و پرتاب کنی.» و آرش برخاست و برهنه شد و گفت: «ای پادشاه و ای مردم، بدن مرا ببنیند که از هر زخمی و جراحتی و علتی &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;سالم است و من یقین دارم که چون با این کمان، این تیر را بیندازم پاره پاره خواهم شد و خود را تلف خواهم نمود. ولی من خود را فدای شما کردم.»&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=2&gt;پس برهنه شد و به قوت و نیرویی که خداوند به او داده بود، کمان را تا بناگوش خود کشید و خود پاره پاره شد و خداوند باد را امر کرد که تیر او را از کوه رویان بردارد و به اقصای خراسان که میان فرغانه و طبرستان است، پرتاب کند و این تیر در موقع فرود آمدن به درخت گردوی بزرگی گرفت که در جهان از بزرگی مانند نداشت و برخی گفتند از محل پرتاب تیر تا آنجا که افتاد هزار فرسخ بود و منوچهر و افراسیاب به همین مقدار زمین با هم صلح کردند و این قضیه ،در چنین روزی بود و مردم آن را عید گرفتند.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=2&gt;در تاریخ طبری آمده است: «آرش از سر کوه دماوند تیری بینداخت به همۀ نیروی خویش، تیر از همه زمین طبرستان و زمین گرگان و زمین نیشابور و از سرخس و همۀ بیابان مرو بگذشت و به راست جیحون افتاد. افراسیاب را سخت اندوه آمد که چندان پادشاهی او را از سرحد سرخس تا لب جیحون به منوچهر بایست دادن.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffffff size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=2&gt;سبب دوم آنست که «دهم فذیه» که معنای آن حفظ دنیا و حراست فرمانروایی در آنست و «دهقنه» که معنای آن عمارت دنیا و زراعت و قسمت کردن است و با هم توأم اند و کتابت به وسیله هوشنگ و برادرش در این روز صادر شد. در این روز هوشنگ مردم دنیا را امر کرد که لباس کاتبان بپوشند و دهقانان را نیز بر همین کار امر کرد و از این روز ملوک و دهقانان و موبدان و غیر ایشان این لباس را پوشیدند و تا روزگار گشتاسب از راه اجلال کتابت و اعظام دهقنه این رسم باقی بوده و در این روز ایرانیان غسل می کنند و اهل آمل در این روز به دریای خزر می روند و همه روز را آب بازی می کنند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000000 size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;لال اِنه، لال اِنه&lt;BR&gt; پیسه گِندِه خوار اِنه&lt;BR&gt; پار بورده اَمسال اِنه&lt;BR&gt; چَلِّ بَزِن&lt;BR&gt; دیگّ بَزِن&lt;BR&gt; گره چلیّکِ بَزِن،&lt;BR&gt;. لال اِنه، لال اِنه،&lt;BR&gt; ... .*&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;STRONG&gt;*:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; لال می آید، لال می آید، کسی که شیرینی «پیسه گنده» را می خورد می آید، پارسال رفت و امسال می آید، به چرخ نخ ریسی بزن، به دیگ بزن، به گهوارۀ بچه بزن، ... لال می آید، لال می آید، ... &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff6666 size=2&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;A href=&quot;http://kandelous.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;چشمه کندلوس&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 16:27:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faf1&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>faf1</dc:creator>
<guid>http://faf1.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>i&apos;m in the menu!!!!</title>
<link>http://faf1.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>فکرشو نمیکردم که بودن تو اون لیست هم میتونه باعث طیب خاطرمان  گردد!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 06:02:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faf1&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>faf1</dc:creator>
<guid>http://faf1.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیوندتان مبارک!</title>
<link>http://faf1.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>به اندازه همه ی گلای سرخ دنیا...به اندازه ی همه نمادهای بهمن...به اندازه ی بزرگی عشقت... به اندازه ی دوستیمون... برات آرزوی خوشبختی دارم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 05:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faf1&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>faf1</dc:creator>
<guid>http://faf1.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات............................................................</title>
<link>http://faf1.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>برای من که خیلی بود...ولی بگمونم چند ثانیه بیشتر طول نکشیده باشه. برگشتم سال ۸۳... همون ادما همون فضا همون حس اشنای ناشناخته ی ناخوشایند...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اصلا خاطرات رو دوست ندارم.اصلا اصلا که نه ولی دلم نمیخواد برگردم خیلیا رو نمی خوام مرور کنم. نه لزوما به این دلیل که خوب نیستن ولی خب آزاردهنده هستن برام... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 05:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faf1&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>faf1</dc:creator>
<guid>http://faf1.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من قطره ام!</title>
<link>http://faf1.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>سودهاي كلان از سرمايه گذاري هاي كلان حاصل مي شن!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;یکی یه &lt;A href=&quot;http://http//classicart.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;جایی&lt;/A&gt; یه جمله ای نوشته بود با این مضمون:&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&quot;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: small&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #c0c0c0&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;قطره که آمد .. دریا رفت&quot;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اولش یه فکر بود که عجب دیوانه ی عاشقی بوده این دریا ولی دو سه روزیه که به این نتیجه رسیدم که این جمله کاملا در مورد ماه رمضان و حواشیش مصداق داره... عجب دریاییه این دریا...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 14:44:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=faf1&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>faf1</dc:creator>
<guid>http://faf1.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
