تبليغاتX
.
می خواستم زندگی کنم!

وقتی باهات حرف میزنم خودمو پیدا می کنم.حتی اگه هیچ حرفی راجع به من نزنیم ولی همین حرف زدن با تو باعث میشه که اون دید ناظر سوم رو بدست بیارم وگاهی داشتن یه دوست خوب(مثل تو) می ارزه به همه اونچیزایی که حسرت نداشتنشو می خوری.
ممنونم!

نوشته شده توسط ا د م در ساعت 12:55 | لینک  | 

عزیز من! تو دوست منی.. حتی اگه یه نیم ساعت دیگه اندازه هزاااار سال بگذره بازم تو هستی همونجایی که همیشه بودی!




پوست کلفت مثل کرگدن! بیخود نبود که دوسش داشتم... باهاش کنار میام...دیده که از پسش بر میام که داده نه؟ هنوزم که ذهن خیانتکارم بیادم میاره یه درد جانکاه تمام وجودمو پر میکنه هنوزم ذهنم آشفته و پریشونه هنوزم لرزش دستام ادامه داره هنوزم اشکام میاد ولی... می دونم که گذشت .. تارهای سفید جدید اینو می فهمونن بهم... عمق سیاهیای مردمکا اینو میفهمونن بهم...و خیلی چیزای دیگه که تو نباید بدونی و من می دونم.

نوشته شده توسط ا د م در ساعت 10:32 | لینک  | 

دستام میلرزن... سردن...سردم... به شدت سعی میکنم اختیارم رو دستم بگیرم .. بهش نگه که می کنم کمی آروم میشم... داره با ست ناخون گیرا بازی میکنه.. توانشو ندارم که برم ازش بگیرم...
دیشب خوابشو دیده بودم... لعنتی!
دستت درد نکنه خدا!!!!
اونقدر از عنانم در رفته بود که زنگ زدم بهش..
باید باهات صحبت کنم.. برو بیرون .. خواهش میکنم...
و .. فک کنم حالت هیستریک بود...
می ترسم...می ترسم............. تو می خونی نه؟ نپرس ازم!
نوشته شده توسط ا د م در ساعت 16:59 | لینک  | 

 

ابوعبدالله محمدابن مقدسی در کتاب «احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم» در قسمت شگفتیهای سرزمین کوهستان می گوید: «و چون هر سال روز تیر از ماه تیر باشد مردم در آنجا ]پای کوه[ گرد آیند و ظرفها بیاورند، پس هر دارندۀ ظرف با یک دستک بر کوه کوبیده می گوید: «برای فلان کار از آب خود به ما بیاشامان» پس هر یک به اندازۀ نیاز بر می گیرد. روز سیزدهم هر ماه فارسی تیر نام دارد. ایشان روز سیزده تیرماه را به سبب همنام بودن روز و ماه جشن می گرفتند و این سنتی کهن بوده است.

ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه می گوید: «روز سیزدهم تیرماه، روز تیر است و عیدی است، تیرگان نام دارد، برای اتفاق دو نام و برای این عید دو سبب است. یکی آن است که افراسیاب چون به کشور ایران غلبه کرد و منوچهر را در طبرستان در محاصره گرفت، منوچهر از افراسیاب خواهش کرد که از کشور ایران به اندازۀ یک تیر به او بدهد و یکی از فرشتگان که نام او «سپندارمذ» بود، حاضر شد و منوچهر را امر کرد که تیر و کمان بگیرد به اندازه ای که به سازندۀ آن نشان داد، چنان که در کتاب اوستا ذکر شده و آرش را که مردی با دیانت بود، حاضر کردند. گفت که: «تو باید این تیر و کمان را بگیری و پرتاب کنی.» و آرش برخاست و برهنه شد و گفت: «ای پادشاه و ای مردم، بدن مرا ببنیند که از هر زخمی و جراحتی و علتی سالم است و من یقین دارم که چون با این کمان، این تیر را بیندازم پاره پاره خواهم شد و خود را تلف خواهم نمود. ولی من خود را فدای شما کردم.»
پس برهنه شد و به قوت و نیرویی که خداوند به او داده بود، کمان را تا بناگوش خود کشید و خود پاره پاره شد و خداوند باد را امر کرد که تیر او را از کوه رویان بردارد و به اقصای خراسان که میان فرغانه و طبرستان است، پرتاب کند و این تیر در موقع فرود آمدن به درخت گردوی بزرگی گرفت که در جهان از بزرگی مانند نداشت و برخی گفتند از محل پرتاب تیر تا آنجا که افتاد هزار فرسخ بود و منوچهر و افراسیاب به همین مقدار زمین با هم صلح کردند و این قضیه ،در چنین روزی بود و مردم آن را عید گرفتند.»

 در تاریخ طبری آمده است: «آرش از سر کوه دماوند تیری بینداخت به همۀ نیروی خویش، تیر از همه زمین طبرستان و زمین گرگان و زمین نیشابور و از سرخس و همۀ بیابان مرو بگذشت و به راست جیحون افتاد. افراسیاب را سخت اندوه آمد که چندان پادشاهی او را از سرحد سرخس تا لب جیحون به منوچهر بایست دادن.»

 
سبب دوم آنست که «دهم فذیه» که معنای آن حفظ دنیا و حراست فرمانروایی در آنست و «دهقنه» که معنای آن عمارت دنیا و زراعت و قسمت کردن است و با هم توأم اند و کتابت به وسیله هوشنگ و برادرش در این روز صادر شد. در این روز هوشنگ مردم دنیا را امر کرد که لباس کاتبان بپوشند و دهقانان را نیز بر همین کار امر کرد و از این روز ملوک و دهقانان و موبدان و غیر ایشان این لباس را پوشیدند و تا روزگار گشتاسب از راه اجلال کتابت و اعظام دهقنه این رسم باقی بوده و در این روز ایرانیان غسل می کنند و اهل آمل در این روز به دریای خزر می روند و همه روز را آب بازی می کنند.

 

لال اِنه، لال اِنه
پیسه گِندِه خوار اِنه
پار بورده اَمسال اِنه
چَلِّ بَزِن
دیگّ بَزِن
گره چلیّکِ بَزِن،
. لال اِنه، لال اِنه،
... .*

 

*: لال می آید، لال می آید، کسی که شیرینی «پیسه گنده» را می خورد می آید، پارسال رفت و امسال می آید، به چرخ نخ ریسی بزن، به دیگ بزن، به گهوارۀ بچه بزن، ... لال می آید، لال می آید، ...

 

 چشمه کندلوس

نوشته شده توسط ا د م در ساعت 19:58 | لینک  | 

فکرشو نمیکردم که بودن تو اون لیست هم میتونه باعث طیب خاطرمان  گردد!!!

نوشته شده توسط ا د م در ساعت 9:33 | لینک  | 

به اندازه همه ی گلای سرخ دنیا...به اندازه ی همه نمادهای بهمن...به اندازه ی بزرگی عشقت... به اندازه ی دوستیمون... برات آرزوی خوشبختی دارم
نوشته شده توسط ا د م در ساعت 9:27 | لینک  | 

برای من که خیلی بود...ولی بگمونم چند ثانیه بیشتر طول نکشیده باشه. برگشتم سال ۸۳... همون ادما همون فضا همون حس اشنای ناشناخته ی ناخوشایند...

اصلا خاطرات رو دوست ندارم.اصلا اصلا که نه ولی دلم نمیخواد برگردم خیلیا رو نمی خوام مرور کنم. نه لزوما به این دلیل که خوب نیستن ولی خب آزاردهنده هستن برام...

نوشته شده توسط ا د م در ساعت 9:13 | لینک  |