تبليغاتX
.
می خواستم زندگی کنم!

۵ سال ...
گذشت.
نوشته شده توسط ا د م در ساعت 15:28 | لینک  | 

یعنی الان تو عمرا بتونی این حالو درک کنی... مغزم و قلبم با هم دارن میترکن!
چرا؟!

دو سه روزی میشه که متوجه اولین تارهای سفید شدم!تقریبا یه مربع ۱سانتیمتر مربعی ... فک کن! ببین منو درس عبرت بگیر!!!


نوشته شده توسط ا د م در ساعت 20:52 | لینک  | 

بوهایی بلند شده!... آیا بشه آیا نشه... نذر کنی سرم میشه ها! بعدشم باس دعوتمون کنی البت!




این برادر گرام آقای ابطحی هم که اعترافات مبسوطی فرمودند و از سقوط ایرباس گرفته تا c-۱۳۰ و زلزله بم و این دوتا توپولوف آخری، از حوادث کوی دانشگاه اون سال گرفته تا کوی و اطراف دانشگاه و انقلاب به بالای  این سال، از خفاش شب اونموقع گرفته تا ریگی این موقع، همرو به عهده گرفندت و قال قضیه رو کند. حالا ما چه اصراری داریم که هی کشش بدیم احتمالا فقط خودمون اعلمیم و خدامون!

انشاءالله که خداوند همه ی آفرینش رو به راه راست هدایت گرداند!


زنگ میزنم به این مولودی خونیه ور نمی داره... زنگ می زنم به اون تو حرمه ور نمی داره ... اونیکیم که در نمازه و صحبت نمی کنه.. یاللعجب! چقدر ــــــــــــــــــــــــــــ بودن دورو برم خبر نداشتم!!!



چند روز دیگه مراسمه یه ماه دیگم سالگرد واقعیش... چه زود میگذره این عمر... هرچند که هنوز تازه اس!


اصلا به حسم شک نکن! مو لا درزش نمیره! جون تو!









نوشته شده توسط ا د م در ساعت 16:51 | لینک  |