چهارشنبه پانزدهم آبان 1387
یه خونه... وسط یه باغ ...با یه مه ملایم رو نوک درختای کاج ... نم نم بارون...
دلم براش تنگه! اونقدر که حتی خودمم باورم نمیشه... روزی نیست که بهش فک نکنم و شبی نیست که با فکرش نخوابم. از وقتی رفته خیلی چیزا تغییر کرده( تو خودت میبینی نه؟ )
از وقتی این سریال دکتر قریب رو دیدم بیشتر ایمان آوردم به اینکه خدا خیلی دوسش داشت. اینقدر آروم ، اینقدر قشنگ ...
کاش میشد مال منم همینجور که براش تصور میکنم بیاد!
مدتهاست که روند وقایع بیش از اندازه تند شده ولی از مدتها قبلترشه که دوست دارم زمان از اینم سریعتر بگذره. دوست دارم هی صبحا زودتر شب شن و شبا زودتر صبح.
سرفه میکنه... میکنن. برونشیت. اونقدر میکوبه تا قرمز میشه و از چشماش اشک میاد و دیگه نمیتونه نفس بکشه!
مسئله اصلی می دونی چیه؟ اینه که شده داستان چوپان دروغگو! تازه اگه اونم نبود دیگه چشمم ترسیده! از اون قضیه آخری.
باورمم نمیشه که نمیشه!
با اینکه خودم مخالف این روندم ولی از اونجایی که بیخودیه وجودش اینکارو میکنم.
نوشته شده توسط ا د م در ساعت 11:5 | لینک
