تبليغاتX
.
می خواستم زندگی کنم!

۱-تولد:
اینجا ساری... ساعت ۱:۳۵ بعد از ظهر شنبه...
چهره ها و اسمها می چرخن... یه نفر میکشدم بیرون از میون این گرداب تصویر...



۲- بیمارستان:
انتظارشو نداشتم به هیچ عنوان... ۴۸ ساعت جهنمی... هیچ وقت هیچ کدوم اتفاقای افتاده تو این ۲۳ سال و اندی نتونسته بود اینطور تحت فشارم بذاره... اینجور گداخته ام کنه... چشمای بستش (ه اش)... صدای گریه ها ... فضای وهم آور ... تنهایی... اشک...


۳ـ بعد از ترخیص:
 هر روز آزمایش...دلهره های بازگشت ... اوج دوباره ... یاءس...گله...خواهش...

۴-اکنون:
اظطراب و انتظار... انتظار و انتظار و ... انتظار...

*میگه همینجور میشه که بهشت میاد زیر پاهاتون... همینجور میشه که بهتون میگن مادر!


** نمی دونم از کجا فهمیدین... حوصله ،وقت ، و کنجکاوی دونستنش رو هم ندارم... فقط می خوام درک کنین علتشو ... ولی اگه توضیح لازمین ... بگین که در اسرع وقت یه فکری بکنم برا جلسه دفاعیه!!!

*** نیازه بگم  بهار نارنجمو دعا کنین؟

نوشته شده توسط ا د م در ساعت 10:40 | لینک  | 



تغییرات و تحولات همیشه با خودشون موجی از مقاومت رو همراه میکنن، که بیشترش منشا گرفته از ترسه... ترس از آینده ی مجهول و اتفاقات تازه ترش.
تو زندگی سعیم این بود که با حوادث کاملا منطقی و خونسرد برخورد کنم، هر جور اتفاقی، تا بتونم مقاومتها رو به حداقل برسونم.
اینبار هم همین اتفاق افتاد ، اما ... تغییر فوق العاده بزرگ و مهمیه... هرچند مشابهش رو قبلا داشتم ولی... درک بعضی مسائل و هضمش فوق العاده مشکله.
روزای اول گیج بودم شاید. باورم نمیشد،هنوزم نمیشه. فکر هم نکنم کسی از اطرافیانم منو بشناسه و باورش بشه. منتها کار از کار گذشته. باید و نباید... باورم میشه و نمیشه... آره و نه .. همه چی تموم شده.
حالا باید گفت خب حالا بعدش چی کار باید کرد... باید گفت نقطه سر خط


* دوست داشتن از عشق برتر است...
عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست...

**كاش كه بفهمي...

***اينجا بوي بهار نارنج پيچيده...تولدت مبارك

اضافه شد: براش دعا کنید...
به علت "زردی" توی بیمارستان بستریه!

نوشته شده توسط ا د م در ساعت 8:12 | لینک  |