دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387
۱-تولد:
اینجا ساری... ساعت ۱:۳۵ بعد از ظهر شنبه...
چهره ها و اسمها می چرخن... یه نفر میکشدم بیرون از میون این گرداب تصویر...
۲- بیمارستان:
انتظارشو نداشتم به هیچ عنوان... ۴۸ ساعت جهنمی... هیچ وقت هیچ کدوم اتفاقای افتاده تو این ۲۳ سال و اندی نتونسته بود اینطور تحت فشارم بذاره... اینجور گداخته ام کنه... چشمای بستش (ه اش)... صدای گریه ها ... فضای وهم آور ... تنهایی... اشک...
۳ـ بعد از ترخیص:
هر روز آزمایش...دلهره های بازگشت ... اوج دوباره ... یاءس...گله...خواهش...
۴-اکنون:
اظطراب و انتظار... انتظار و انتظار و ... انتظار...
*میگه همینجور میشه که بهشت میاد زیر پاهاتون... همینجور میشه که بهتون میگن مادر!
** نمی دونم از کجا فهمیدین... حوصله ،وقت ، و کنجکاوی دونستنش رو هم ندارم... فقط می خوام درک کنین علتشو ... ولی اگه توضیح لازمین ... بگین که در اسرع وقت یه فکری بکنم برا جلسه دفاعیه!!!
اینجا ساری... ساعت ۱:۳۵ بعد از ظهر شنبه...
چهره ها و اسمها می چرخن... یه نفر میکشدم بیرون از میون این گرداب تصویر...
۲- بیمارستان:
انتظارشو نداشتم به هیچ عنوان... ۴۸ ساعت جهنمی... هیچ وقت هیچ کدوم اتفاقای افتاده تو این ۲۳ سال و اندی نتونسته بود اینطور تحت فشارم بذاره... اینجور گداخته ام کنه... چشمای بستش (ه اش)... صدای گریه ها ... فضای وهم آور ... تنهایی... اشک...
۳ـ بعد از ترخیص:
هر روز آزمایش...دلهره های بازگشت ... اوج دوباره ... یاءس...گله...خواهش...
۴-اکنون:
اظطراب و انتظار... انتظار و انتظار و ... انتظار...
*میگه همینجور میشه که بهشت میاد زیر پاهاتون... همینجور میشه که بهتون میگن مادر!
** نمی دونم از کجا فهمیدین... حوصله ،وقت ، و کنجکاوی دونستنش رو هم ندارم... فقط می خوام درک کنین علتشو ... ولی اگه توضیح لازمین ... بگین که در اسرع وقت یه فکری بکنم برا جلسه دفاعیه!!!
*** نیازه بگم بهار نارنجمو دعا کنین؟
نوشته شده توسط ا د م در ساعت 10:40 | لینک
|
شنبه هفدهم فروردین 1387
تغییرات و تحولات همیشه با خودشون موجی از مقاومت رو همراه میکنن، که بیشترش منشا گرفته از ترسه... ترس از آینده ی مجهول و اتفاقات تازه ترش.
تو زندگی سعیم این بود که با حوادث کاملا منطقی و خونسرد برخورد کنم، هر جور اتفاقی، تا بتونم مقاومتها رو به حداقل برسونم.
اینبار هم همین اتفاق افتاد ، اما ... تغییر فوق العاده بزرگ و مهمیه... هرچند مشابهش رو قبلا داشتم ولی... درک بعضی مسائل و هضمش فوق العاده مشکله.
روزای اول گیج بودم شاید. باورم نمیشد،هنوزم نمیشه. فکر هم نکنم کسی از اطرافیانم منو بشناسه و باورش بشه. منتها کار از کار گذشته. باید و نباید... باورم میشه و نمیشه... آره و نه .. همه چی تموم شده.
حالا باید گفت خب حالا بعدش چی کار باید کرد... باید گفت نقطه سر خط
* دوست داشتن از عشق برتر است...
عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست...
**كاش كه بفهمي...
***اينجا بوي بهار نارنج پيچيده...تولدت مبارك
اضافه شد: براش دعا کنید...
به علت "زردی" توی بیمارستان بستریه!
نوشته شده توسط ا د م در ساعت 8:12 | لینک
|
