تبليغاتX
.
می خواستم زندگی کنم!

خیلی وقتا شده که دیدیم عزیزانمون ،عزیزترینامون در وضعیتی قرار گرفتن کاملا متفاوت با شخصیت و تابویی که تو ذهن خودشون و دیگران داشتند.

به خاطر کهولت و بیماری قوای عقلیشون کاملا زایل شده ، 
به علت حادثه ای به اغما رفتن ،
در اثر یک بیماری کنترل کل یا بخشی  از اندامشون از حیطه ی مغز خارج شده و تبدیل به موجود بیجان و بی حرکتی شدن ،
میشه مثالهای زیادی زد ولی نکته ی مشترک و البته بدتر در همشون افلیج شدن فرده.
ادمی که تا قبل از این اتفاق ادم فوق العاده هوشمند و ساعی و رشک برانگیزی بوده حالا تبدیل به تلی گوشت و استخوان شده و حتی از عهده ی کوچکترین و جزیی ترین حوائج خودشم بر نمیاد.

حالا تکلیف اطرافیان ( اعم از پزشک و پرستار و اقوام و آشنایان) چنین بیماری چیه... 

فعلا تا همینجا.


نکته:
من در تمام مثالهام به بی حرکتی و از بین رفتن قوای عقلی اشاره کردم ، نه فقط یه بیماری سخت علاج مثل سرطان و حتی مثال اغما رو هم زدم.
لطفا متن رو اونجور که نوشتم مطالعه کنین.
ممنون.

نوشته شده توسط ا د م در ساعت 10:21 | لینک  | 


یک سال گذشت...


*می توانی گلی را زیر پا له کنی ولی محاله که بتونی عطرشو تو فضا محو کنی!


نوشته شده توسط ا د م در ساعت 10:49 | لینک  |