پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
ميگه: نا اميدانه تلاش ميكنم...
ميگم: تلاش نا اميدانه محكوم به شكسته!
*داره ميميره از حسادت! - خدا رفتگان شمارو هم بيامرزه-
ميگه ...
ميگم: ...
* لحظه شماري ميكنم !
**سروتهش نيم ساعت! خوبه!
ميگم: تلاش نا اميدانه محكوم به شكسته!
*داره ميميره از حسادت! - خدا رفتگان شمارو هم بيامرزه-
ميگه ...
ميگم: ...
* لحظه شماري ميكنم !
**سروتهش نيم ساعت! خوبه!
نوشته شده توسط ا د م در ساعت 8:33 | لینک
|
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385
بیشترین ترحمها نثار کسی باید باشه که میون دو زندگی گیر کرده و می خواد هر دو رو هم با هم! نگه داره!بدون توجه به اینکه اگه دوتا هندونه رو با یه دست بلند کنی باید مطمئن باشی که هر دوش میفته!
وقتی که بر گوشهاشون مهر زده میشه ...
وقتی که روی چشمهاشون حجابی میفته...
وقتی که عقل مستور میشه میون احساس...
اونوقته که ... باید منتظر فروپاشی باشی!
وقتی که بر گوشهاشون مهر زده میشه ...
وقتی که روی چشمهاشون حجابی میفته...
وقتی که عقل مستور میشه میون احساس...
اونوقته که ... باید منتظر فروپاشی باشی!
نوشته شده توسط ا د م در ساعت 7:1 | لینک
|
یکشنبه بیست و چهارم دی 1385
فقط ادمای ضعیف خودشونو گول می زنن!
*اعتصاب سراسري:
در اعتراض به نرخ بالاي مکالمات تلفن همراه 30 دي همه موبايلها را خاموش ميکنيم (اين کار خسارت سنگيني را متوجه مخابرات ميکند)
نوشته شده توسط ا د م در ساعت 8:12 | لینک
|
دوشنبه یازدهم دی 1385
من نمي دونم بخاطر چي بود؛(يه نقشه شيطاني برا برملا كردن يه مكان سری!!!؛يه توطئه برا ترور كردن يه وجهه مثبت و گل و ماه و اينا!!؛ يا يه دلسوزيه مهربانانه برا بازي دادن يه تحريمي! طفلكي!) خلاصه كه هر چي بود يكي اومد و يه توپيو انداخت تو زمينمونو در رفت! شایان تقدیره البته ولی...
اين يلدا بازي كه فكر ميكنم من جزء آخرين بازيگراش باشم ديگه خيلي جلف و لوث و بيمزه و بيكلاسيو اينا شده! (البته بدون توجه به پیشینه تهاجم فرهنگیش!) و از اون جایی که من هم به شدت به شدت به شدت ا د م مثبتی هستم و البته باز هم به شدت به شدت به شدت همه همچیمو می دونن پس نه تنها هیچ نقطه ی حتی سایه روشنی در پرونده ی این ۲۰ سال و چند ماه من وجود نداره ،که از اون روشناشم ناگفته ای نیست که کسی ندونه! یه وبلاگ بوده که به برکت این آمارگیرای لوس! یه عالمتون در جریانش بودین و فقط این لطفتون بوده که بروی بنده نیاوردین! خلاصه اینکه ...
این دفعه فقط توپتونو پاره کردم!دفعه دیگه ...!
* این یک هشدار است!
**حال کردی پیچوندمت اساس؟
یک - هیچ!
*** این واقعا خیلی کار سختیه !... این نصفه رو داشته باشین:
رجبعلي؛حنا؛فافا؛میشا؛جوان؛کاکتوس؛و بقیه!
( من قول دادم نه؟
)
ادامه مطلب
اين يلدا بازي كه فكر ميكنم من جزء آخرين بازيگراش باشم ديگه خيلي جلف و لوث و بيمزه و بيكلاسيو اينا شده! (البته بدون توجه به پیشینه تهاجم فرهنگیش!) و از اون جایی که من هم به شدت به شدت به شدت ا د م مثبتی هستم و البته باز هم به شدت به شدت به شدت همه همچیمو می دونن پس نه تنها هیچ نقطه ی حتی سایه روشنی در پرونده ی این ۲۰ سال و چند ماه من وجود نداره ،که از اون روشناشم ناگفته ای نیست که کسی ندونه! یه وبلاگ بوده که به برکت این آمارگیرای لوس! یه عالمتون در جریانش بودین و فقط این لطفتون بوده که بروی بنده نیاوردین! خلاصه اینکه ...
این دفعه فقط توپتونو پاره کردم!دفعه دیگه ...!
* این یک هشدار است!
**حال کردی پیچوندمت اساس؟
*** این واقعا خیلی کار سختیه !... این نصفه رو داشته باشین:
رجبعلي؛حنا؛فافا؛میشا؛جوان؛کاکتوس؛و بقیه!
( من قول دادم نه؟
ادامه مطلب
نوشته شده توسط ا د م در ساعت 12:49 | لینک
|
پنجشنبه هفتم دی 1385
از آن بالا، پشتبام بلندترین آسمانخراش، همه شهر دیده میشد. چراغهای رنگارنگ شهر چشمک میزدند. صدای محو اتومبیلهای عبوری که از بزرگراه کنار ساختمان میگذشت به گوش میرسید. لب بام نشستهبود. باد خنکی میوزید و موهای آشفتهاس را آشفتهتر میکرد. در آن تاریکی خیره شدهبود به صفحهی کوچک سبز موبایل. هیچ خبری نبود. به جلو خم شد و طبقهها را یکییکی تا پایین شمرد تا رسید به یکی از پنجرههای روشن طبقه یکصدوچهلوسه. کاش میشد همین الان زنگ بزند. کاش میشد لااقل بیاید لب پنجره و او بتواند از آن بالا برای آخرین بار سایهی محو ومبهم او را ببیند. دوباره خیره شد به صفحه سبز موبایل. ثانیهها را شمرد و با خود گفت :«اگر پنجاهتای دیگه شمردم و زنگ نزد میپرم». پنجاه تا پنجاه ثانیه گذشت و زنگ نزد. قطره اشکی را که گوشه چشمش جمع شدهبود، با پشت دست پاک کرد. نگاهی دوباره به چشمانداز شهر کرد. نگاه دیگری نیز به صفحهکوچک موبایل. باز هم خبری نبود. نفس عمیقی کشید و درست مثل اینکه بخواهد درون استخری پر از آب سرد شیرجه بزند، پرید. ته دلش خالی شد. احساس سبکی کرد و به سرعت سقوط کرد. درد محوی سینهاش را میفشرد. باد چشمهایش را میآزرد و نمیتوانست خوب ببیند. سعی میکرد از پنجره طبقه یکصدوچهلوسه که روشن بود و به سرعت نزدیک میشد، چشم برندارد. به سرعت به پنجره طبقه یکصدوصدوچهلوسه رسید و یک آن او را دید که بارانی سرخاش را پوشیده و در حال شمارهگیری با موبایل است. با چه کسی تماس میگرفت؟ شاید در حال تماس با او بود. دلش لرزید. باید میان زمین و آسمان کاری میکرد. باید به نزد او میرفت. فرصتی نداشت. نمیتوانست صبر کند و با لرزش موبایل و بلند شدن صدای زنگ موبایلش از تماس او مطمئن شود. نگاهی به دوروبر کرد. باید کاری میکرد. زمین به سرعت نزدیک میشد. هراسان به اولین پنجره بازی که نزدیکاش بود چنگ انداخت و آویزان شد. به سرعت با صورت به دیوار خورد و کتفاش خرد شد و بینی و چند دندانش شکست. اهمیتی نداشت. با دست دیگرش به لبه پنجره چنگ زد، دندانهای شکستهاش را تف کرد و با زحمت زیاد خود را بالا کشید و وارد اطاق تاریک شد. درست اطراف را نمیدید. کمی صبر کرد تا نفسش جا بیاید. کورمال کورمال در ورودی را پیدا کرد و وارد راهرو شد. در حالیکه کتف خردشدهاش را با دست سالمش میمالید و جوی باریکی از خون، از دهان و بینیاش جاری بود وارد آسانسور شد تا به طبقه یکصدوچهلوسه برود. کمی بعد پشت در بود و او، با آن چشمهای سیاه زیبای مهربانش به او مینگریست.
"داشتم شماره تو رو میگرفتم که زنگ را زدی"
در چشمان سیاه و وقار او محو شدهبود و نمی توانست چیزی بگوید. زن زیر بغل او را گرفت و به داخل اتاق برد. روی تخت خواباند و معاینهاش کرد و گفت:«باید بریم بیمارستان. الان ترتیبش را میدم». کمی بعد مرد روی برانکارد درون آمبولانسی دراز کشیدهبود که با سرعت به طرف بیمارستان میرفت.
زن سرخپوش از آسمانخراش خارج شد. ماشینهای پلیس، آمبولانس و جمعیت زیادی محوطه را پر کرده بودند. پلیس در حال متفرق کردن جمعیتی بود که به گرد چیزی حلقه زدهبودند. کمی جلوتر رفت. از همهمه و سروصدای جمعیت متوجه شد که کسی خودکشی کردهاست. صدای زنگ موبایل زن بلند شد. از کیف خارجاش کرد، دگمه سبز را زد و موبایل را برد کنار گوشش.
"سلام عزیزم...آره...نمیدونم چرا قطع شد. دارم میام. اینجا کمی شلوغه. مثل اینکه یه احمق خودش رو بخاطر یه احمق دیگه له و لورده کرده... آره... آره... سعی میکنم زود بیام. خداحافظ عزیزم."
موبایل را به درون کیف برگرداند و به آرامی و در حالیکه سعی میکرد چشماش به جنازه لهشدهای که دست بیجانش هنوز موبایلی را در خود میفشرد نیافتد، از آنجا دور شد.
"داشتم شماره تو رو میگرفتم که زنگ را زدی"
در چشمان سیاه و وقار او محو شدهبود و نمی توانست چیزی بگوید. زن زیر بغل او را گرفت و به داخل اتاق برد. روی تخت خواباند و معاینهاش کرد و گفت:«باید بریم بیمارستان. الان ترتیبش را میدم». کمی بعد مرد روی برانکارد درون آمبولانسی دراز کشیدهبود که با سرعت به طرف بیمارستان میرفت.
زن سرخپوش از آسمانخراش خارج شد. ماشینهای پلیس، آمبولانس و جمعیت زیادی محوطه را پر کرده بودند. پلیس در حال متفرق کردن جمعیتی بود که به گرد چیزی حلقه زدهبودند. کمی جلوتر رفت. از همهمه و سروصدای جمعیت متوجه شد که کسی خودکشی کردهاست. صدای زنگ موبایل زن بلند شد. از کیف خارجاش کرد، دگمه سبز را زد و موبایل را برد کنار گوشش.
"سلام عزیزم...آره...نمیدونم چرا قطع شد. دارم میام. اینجا کمی شلوغه. مثل اینکه یه احمق خودش رو بخاطر یه احمق دیگه له و لورده کرده... آره... آره... سعی میکنم زود بیام. خداحافظ عزیزم."
موبایل را به درون کیف برگرداند و به آرامی و در حالیکه سعی میکرد چشماش به جنازه لهشدهای که دست بیجانش هنوز موبایلی را در خود میفشرد نیافتد، از آنجا دور شد.
نوشته شده توسط ا د م در ساعت 8:1 | لینک
|
چهارشنبه ششم دی 1385
خاطرات محو کودکیم... خونه مدیر تنها مدرسه اون حوالی٬ بالای تپه ٬ یه چشم انداز سبز...بادی که طواف میکرد این خونه روستایی* چوبی و گلی رو... پله هایی بسیـــــــار بلند (برای یه بچه ی دو-سه ساله) ...برقی که دائما در نوسان بود(می رفت و میومد)... یه گودال بزرگ(تو خاطراتم واژه ی بهتری پیدا نکردم براش)پایین بالکن ...و...وخیلی خاطرات از همگسیخته و پراکنده ی دیگه که از انتهای ذهنم خودشونو به سطح میرسونن...
از به سخره گرفتن یه ادم بشدت متنفرم ٬ بخصوص اگه همولایتیم هم باشه! هر چند که این آملیا عمری بمونن تو جواب!!!
از به سخره گرفتن یه ادم بشدت متنفرم ٬ بخصوص اگه همولایتیم هم باشه! هر چند که این آملیا عمری بمونن تو جواب!!!
* خونه روستایی اسم یه جور سبک طراحیه خونه در شماله! و معمولترینش دو اتاق در طرفین ٬ یه حال +یه بالکن هم وسط٬مطمئنا دیدینش.
***اگه بیننده برنامه صبحگاهی مردم ایران سلام امروز بوده باشین متوجه میشین که این مرور ناگهانیه خاطرات و افکار از کجا نشات گرفته!
نوشته شده توسط ا د م در ساعت 6:48 | لینک
|
سه شنبه پنجم دی 1385
*میگه: به سادگی هیچکس اعتباری نیست!
-راست میگه!
-راست میگه!
(فعلا همین!)
نوشته شده توسط ا د م در ساعت 17:41 | لینک
|
