کعبه نزديک ميشود و نزديک تر، و هيجان پريشان ميشود و پريشان تر، صداي قلبت را بدرستي ميشنوي ، احساس ميکني که از خودت بزرگتر ميشوي، ديگر در خودت نمي گنجي، گويي اندک اندک در فضايي مملو از خدا فرو ميروي، حضور او را بر روي پوستت، بر روي قلبت، بر روي عقلت، در عمق فطرتت، حس ميکني، مي بيني، فقط او را مي بيني، فقط او را مي يابي، فقط او " هست"، جز او همه موج اند، کف اند، دروغند........"
* برسان سلام مارا ...
** یلدا... شب خانواده!... شبی فراموش شده...
( تو ذهنم بود اینهمه مناسبت بر ی دور هم نشینیه خانوادگی در تاریخ ایران آیا میتونه به این معنی باشه که واقعا ما آدمهایی هستیم که برای شادی نیاز به بهانه داریم و این مراسمها برای ایجاد انگیزه برای شادیمون بوده؟!)
لفظ٬ بیانگر فکره!
لفظ٬ بیانگر احساسه!
لفظ٬ بیانگر فرهنگه!
لفظ٬ بیانگر محیطه!
لفظ٬ بیانگر همه ی اون چیزاییه که تو ازش تشکیل شدی!
اینکه میگن عقل مردم به چشمشونه همچینم بیراه نیس ٬ ولی چشم داریم تا چشم!چشم اکثر مردم اونیه که تو بیان میکنی! نه میپوشی!
یعنی نمیشه تو هم سعی کنی؟
یعنی نمیشه این زمان باقیمونده رو از بین نبری؟
- نه نمیشه!
این جز انتقام چه معنیه دیگه ای می تونه داشته باشه؟
*نمی دونم...
مال تو ... مال منه!!
مال ما ... خب ... بازم مال منه!!!
كودك بايكوت شده ي تبعيديه من...اينطور مغموم كنج ذهنم كز نكن!،عذاب وجدان مثل موريانه وجودمو تبديل به سوختي ميكنه براي به آتش كشيدنم... چاره اي نداشتم...چاره اي نذاشتن برام...
مي گفت، هردم از اين باغ بري مي رسد،راست ميگفت! وقتي ميون اينهمه ورجه ورجه هاي شيطنت آميز فكرم و بازيهاي سرخوشانه ي تو، آرامشم از من رو برگردوند، پيش بيني روزاي بد چندان سخت نبود.مي شد قانون اول نيوتن روي زمين، بدون جاذبه حياتي! انفجاري بود...نمي تونستم اينكار رونكنم...ابراهيمي شده بودم كه ميبايست اسماعيلشو به مسلخي بي بازگشت ببره...چه ميكردم؟ چه كاري ازم ساخته بود تا اين بازمانده از تو و افكارم و خودم رو نجات بدم ازميون اين آتشفشان ناگهاني؟ چه ميكردم جز اين؟...
پس عزیزم! بهتره قبل از شروع هر کاری یه ذره بهش بیشتر فک کنی!پشیمون نشی فردا!
کاش نبودم!
اوفففففففففففف![]()
الان راحت میتونم فکر کنم و عمل...واقعا باید ممنون باشم...هستم!
*** یا واقعا معجزه شده یا اینکه همون نقش تازس!