تبليغاتX
.
می خواستم زندگی کنم!

"صداي خدا در صحرا به گوش ميرسد، از هر ذره اي اين ندا بر مي آيد، هر کسي آنرا خطاب به خود مي شنود، ميشنود که خدا دارد او را مي خواند: لبيک الهم لبيک ! و تو همچون ذره حقير براده آهني که به مغناطيسي قوي جذب ميشود، احساس ميکني که ديگر اين پاهايت نيست که تو را ميبرد، تو را مي برند...
کعبه نزديک ميشود و نزديک تر، و هيجان پريشان ميشود و پريشان تر، صداي قلبت را بدرستي ميشنوي ، احساس ميکني که از خودت بزرگتر ميشوي، ديگر در خودت نمي گنجي، گويي اندک اندک در فضايي مملو از خدا فرو ميروي، حضور او را بر روي پوستت، بر روي قلبت، بر روي عقلت، در عمق فطرتت، حس ميکني، مي بيني، فقط او را مي بيني، فقط او را مي يابي، فقط او " هست"، جز او همه موج اند، کف اند، دروغند........"

* برسان سلام مارا ...

** یلدا... شب خانواده!... شبی فراموش شده...
( تو ذهنم بود اینهمه مناسبت بر ی دور هم نشینیه خانوادگی در تاریخ ایران آیا میتونه به این معنی باشه که واقعا ما آدمهایی هستیم که برای شادی نیاز به بهانه داریم و این مراسمها برای ایجاد انگیزه برای شادیمون بوده؟!)

نوشته شده توسط ا د م در ساعت 7:23 | لینک  | 

لفظ٬بیانگر شخصیته!
لفظ٬ بیانگر فکره!
لفظ٬ بیانگر احساسه!
لفظ٬ بیانگر فرهنگه!
لفظ٬ بیانگر محیطه!
لفظ٬ بیانگر همه ی اون چیزاییه که تو ازش تشکیل شدی!

اینکه میگن عقل مردم به چشمشونه همچینم بیراه نیس ٬ ولی چشم داریم تا چشم!چشم اکثر مردم اونیه که تو بیان میکنی! نه میپوشی!

نوشته شده توسط ا د م در ساعت 7:7 | لینک  | 

یه چیزی باحاله! جدیدا همونی که فک میکنم پیش میاد! حالا خوب وبدش بیخی! یعنی چی شدم من؟!شاید دارم میمیرم!!! ( آخه یکی یکیو میشناخت که اینجوری بود آخرش مرد!)

نوشته شده توسط ا د م در ساعت 7:14 | لینک  | 

یعنی نمیشه از صفر؟
یعنی نمیشه تو هم سعی کنی؟
یعنی نمیشه این زمان باقیمونده رو از بین نبری؟

- نه نمیشه!

این جز انتقام چه معنیه دیگه ای می تونه داشته باشه؟

*نمی دونم...

نوشته شده توسط ا د م در ساعت 8:20 | لینک  | 

مال من ... مال منه!
مال تو ... مال منه!!
مال ما ... خب ... بازم مال منه!!!

نوشته شده توسط ا د م در ساعت 9:4 | لینک  | 

كودك بايكوت شده ي تبعيديه من...اينطور مغموم كنج ذهنم كز نكن!،عذاب وجدان مثل موريانه وجودمو تبديل به سوختي ميكنه براي به آتش كشيدنم... چاره اي نداشتم...چاره اي نذاشتن برام...

 مي گفت، هردم از اين باغ بري مي رسد،راست ميگفت! وقتي ميون اينهمه ورجه ورجه هاي شيطنت آميز فكرم و بازيهاي سرخوشانه ي تو، آرامشم از من رو برگردوند، پيش بيني روزاي بد چندان سخت نبود.مي شد قانون اول نيوتن روي زمين، بدون جاذبه حياتي! انفجاري بود...نمي تونستم اينكار رونكنم...ابراهيمي شده بودم كه ميبايست اسماعيلشو به مسلخي بي بازگشت ببره...چه ميكردم؟ چه كاري ازم ساخته بود تا اين بازمانده از تو و افكارم و خودم رو نجات بدم ازميون اين آتشفشان ناگهاني؟ چه ميكردم جز اين؟...

حالا بيا ..بيا ميون اين حجم عظيم تنهاييمون با هم طرحي بكشيم تا حداقل از فرط الوانش، گونه هامون ،و نگاهمون، رنگ بگيره. بلكه اين رنگ، نقش ماندگار بشه بر چهرمون...بيا...بيا كودك بايكوت شده ي تبعيديه تنهاي من
نوشته شده توسط ا د م در ساعت 13:49 | لینک  | 

هر عملی که تو این دنیا انجاممیشه مستقیم میفته داخل یه چرخه و روزی حداقل معادل همون عمل به ادم بر میگرده(اگه بیشتر نشه !)
پس عزیزم! بهتره قبل از شروع هر کاری یه ذره بهش بیشتر فک کنی!پشیمون نشی فردا!

نوشته شده توسط ا د م در ساعت 9:6 | لینک  | 

اصلا نمی فهمم ..خب این برخورد براچی؟ میدونی من کیم؟؟؟؟ باید حدس میزدم که همش نقش بازی کردنه بالاخره هر بازیگری ناچار مبسه یه روز ماسکشو ورداره...و تو چقدر بازیگر کم صبری هستی...

کاش نبودم!

نوشته شده توسط ا د م در ساعت 15:23 | لینک  | 

خیــــــــــــــــــــــــلی لوسی! خیلی بچه ای!خب یعنی چی؟

اوفففففففففففف

نوشته شده توسط ا د م در ساعت 15:11 | لینک  | 

از عصبانیت و اضطراب و ...از تمام افکار پوچ خالی شدم! سخته باورش ولی الان من ... یه ادم بی ایمان به ظن خیلیا و البته دورو! احساس میکنم که خدا دوسم داره! نه یه ذره دو ذره...یه عالــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمه!
الان راحت میتونم فکر کنم و عمل...واقعا باید ممنون باشم...هستم!

*** یا واقعا معجزه شده یا اینکه همون نقش تازس!

نوشته شده توسط ا د م در ساعت 8:1 | لینک  |